آرینآرین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 10 روز سن داره

جوجوی قشنگم آرین

دلهره های مامان

گل پسر نازم تازگی ها یه ویروس خطرناک آنفولانزا بین مردم شایع شده و به خاطر اینکه تو هنوز خیلی کوچولو هستی من خیلی نگرانتم. با دکترت تماس گرفتم و گفت چون هنوز خیلی کوچولویی نمیشه برات واکسن زد به خاطر همین تصمیم گرفتیم خودمون واکسن بزنیم که خودمون مبتلا نشیم و دیگه خیالمون راحت باشه ویروس به تو سرایت نمیکنه تو این مدت خیلی هم از خونه بیرون نمی بریمت و سعی می کنیم اطرافت خلوت باشه همه بهم میگن زیاد حساسی و مسئله به این مهمی نیست شاید مسئله مهم نباشه ولی تو اون قدر مهم هستی که من همه مراقبتها رو به خاطرت انجام بدم بدون که قرار نیست مراقبت نباشم فقط به خاطر اینکه دوست ندارم خودمو محدود کنم دلیلشم اینه که ناناز من با همه ی نی نی...
23 آذر 1394

دومین ماهگرد ارین جون

طبق قرارمون دو ماهگی ارین قرار بود براش جشن بگیریم راستش خودم چون توی همون روز واکسن نی نی رو زده بودیم و حالش چندان مساعد نبود اصلا دل و دماغ هیچ کاری رو نداشتم به جاش مادرجون که پیش نی نی بود و نتونسته بود تنهاش بذاره بیرون بره براش شیرینی خونگی درست کرده بود و اسم خوشگلشم با شیرینی وسط ظرف نوشته بود  شب همگی برات کادو خریده بودن و دور هم بودیم ولی نی نی اذیت بود و به خاطر واکسنش همش بی تاب بود همه تحت تاثیر گریه ها و بی تابی های آرین بودیم و اون شب اسمش جشن نبود!! امیدوارم برای سه ماهگیت حسابی جبران کنیم گلم عکسهای شیرینی و کادوهای اون شب رو برات میذارم به علاوه عکسای این یه ماه اخیر با عکسای ماه اولت که مقایسه می کنم ...
18 آذر 1394

نی نی مبارز من

بله واقعا از نظر من جنگیدن یه نی نی کوچولوی دو ماهه با یه عالمه واکسن و ویروس ضعیف شده یه مبارزه ست و پسر کوچولوی من بعد از چند روز اذیت شدن بالاخره اون موجودات مزاحمو شکست داد و پیروز شد! روزی که قرار بود واکسن جوجو رو بزنن روز19آبان قرار بود ساعت هشت با مادرم بریم بهداشت البته پسر من اصلا اونجا پرونده نداره و کاملا تحت نظر متخصصه  ایام بارداری خودمم برای واکسن کزاز اونجا رفته بودم و می دونستم بدون تشکیل پرونده واکسن می زنن. ولی صبح که از خواب بیدار شدم دیدم نیستی.... مادرجون و مامان بزرگ برده بودن واکسنتو زده بودن و تا من از خواب بیدار شدم صدای در اومد و برگشتین... وقتی حالت کاملا خوب شد مادرجون گفت موقع واکسن زدن درد داشت...
4 آذر 1394

شصت روز طلایی

پسر عزیزم آرین به لطف خدای بزرگ دو ماهه شدی.. دیگه برای خودت مردی شدی عزیزدل مامان دیگه بعد از خمیازه کشیدن گریه نمی کنی!تحملت برای سکسکه کردن بیشتر شده و دیرتر عصبانی میشی!یه خرده البته فقط یه خرده اخم کردن های خوشگلت کمتر شده!و مهمتر از همه برنامه خوابت تنظیم شده شبها از ساعت 2نصف شب الی 5بامداد!!! هنوزم بار اصلی بزرگ کردن و مراقبت ازت رو دوش مادرجونه هر چی ازش تشکر کنم بازم کمه...اصلا خونه اونا آرومتری انگار یه حس آرامش بهت دست میده آخه تا الان بیشتر اوقات رو اونجا و با اونا بودی... هنوزم همه خیلی هواتو دارن خاله جون روزی دو سه بار زنگ می زنه احوالتو می پرسه و یه عالمه توصیه برات می کنه مامان بزرگ و بابابزرگ همه ش برات کادو می خر...
24 آبان 1394

کوچولوی قهرمان من

  سی و نهمین روز از تولد نی نی خوشگلم ساعت هفت صبح روز 26مهر به اتفاق باباجون و مادرجون رفتیم بیمارستان زاگرس برای سنت پسر خوشگلم. ساعت نه صبح آرین خان کبودی رو به عنوان اولین آقا پسری که باید می رفت داخل اتاق صداش کردن مادرجون آماده ت کرد و رفتی داخل یه عالمه نی نی بیرون تو صف منتظز بودن یکی یکی آروم و خواب آلود می رفتن تو اتاق و با جیغ و گریه بر می گشتن آدم دلش براشون می سوخت ولی با مزه بودن صدای گریه همه شون با هم قاطی شده بود و بیمارستانو رو سرشون گرفته بودن این وسط فقط یه نی نی قهرمان بود که گریه نمی کرد فقط خیره خیره مامانشو نگاه می کرد انگار داشت می گفت آخه چرا؟!!...اونم شازده پسر خودم بود!! اما داخل اتاق خیلی گریه کردی تو ...
17 آبان 1394

آرین بعد از چهل روزگی

بعد از حدود 45روز آرین کوچولو رو برای اولین بار بردیم خونه خودمون وقتی رفتیم اشک تو چشمای همه جمع شده بود و کلی اصرار می کردن که نریم منم از حال بد بقیه واقعا خودمم حالم بد شده بود نگران بابام بودم که فشارش بالا نره و خلاصه شب بدی بود عجیب اینکه ما قرار بود دوباره فرداش بگردیم!!ولی همه بهت عادت کرده بودن و حتی چند ساعت دوریتو نمی تونستن تحمل کنن وقتی بردیمت خونه و برای اولین بار اتاقتو بهت نشون دادیم یه کم حالم بهتر شد به هر حال به خونه خودت خوش اومدی گل پسرم. از فرداش رفت و آمد هر روزه ی من و آرین و باباجون از خونه خودمون تا خونه پدرم شروع شد البته روال قدیم خودمم دقیقا همین بود فقط الان یه کوچولوی ناز و دوست داشتنی هم به جمعمون اضافه شد...
16 آبان 1394

چهل روزگی آرین کوچولو

به مناسبت چهل روزگی آرین کوچولو از قبل قرار بود مامانم یه مهمونی بگیره به افتخار عزیز دردونه گلمون که چون ایام ماه محرم بود مهمونی که گرفتیم یه رنگ و لعاب دیگه پیدا کرد و ما عزیزان خانه سالمندان رو مهمون کردیم به امید اینکه همیشه نوع دوستی و سخاوت سرلوحه زندگیت باشه شب اون روز هم من و بابایی با شما برای اولین بار رفتیم خونه عمه ها و شام رفتیم خونه عموجون که خیلی از دیدنت خوشحال شدن عمه جون بهت کادو داد و حسابی برای چندمین بار به زحمت افتاد. شاید کاری که مادر جون انجام داد به ظاهر خیلی باشکوه نبود ولی مطمئنم وقتی بزرگ بشی همون موقع که فرق انسانیت و آدمیت رو بفهمی می دونی که تجملات و تظاهر جزئی ناقابل و بی اهمیت در زندگی آدمهاست. شبها...
5 آبان 1394