آرینآرین، تا این لحظه: 11 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

جوجوی قشنگم آرین

هفت سین مخصوص

مامانم برای هفت سینت هزار تا ایده داشت از لیوانایی که عکست روش باشه تا خمیر مجسمه و ...ولی بالاخره تصمیم گرفت برات ماشین باری بخره و هر کدوم از سینای هفت سینتو رو یکیشون بار بزنه!!! خیلی خوشگل و متنوع شد و برای خودتم خیلی جذاب شده مدام میری سمتشون چون اسباب بازین و دوست داری باهاشون بازی کنی.... راستی مامان و بابام زحمت کشیدن و یه سکه طلا برای هفت سینت خریدن که دستشون درد نکنه واقعا... اینم عکسای آرین و هفت سینش...
7 فروردين 1395

آخرین شب سال

طبق رسم خونوادگیمون شب آخر سال همه فامیل مهمون خونه ما بودن برای سبزی پلو با ماهی آخر سال که امسال چون خودنواده من و بابایی همه با هم خونه مون بودن شلوغ بود و به ما که حسابی خوش گذشت یه عالمه عکس گرفتیم و تا دیر وقت دور هم بودیم همه برات کادو خریده بودن ولی عمه جون برامون یه سرویبس چای خوری و قهوه خوری خیلی خوشگل و شیک آورده بود که واقعا سوپرایز بود ضمنا خودمم حسابی کاسب شدم و علاوه بر سه تا تونیک مجلسی و یه شال حریر خوشگل و یه پاپوش مجلسی از هنرمندی مادرم بی نصیب نموندم و برام با مروارید ست تل و کفش و کیف درست کرده بود که همه ازش خوششون اومد. شب آرین و کادوهاش با لباسای جدیدی که همون موقع مامانم براش خریده بود و منم تازه بعد از چند...
7 فروردين 1395

هدیه های آرینم

اینم عکس یه سری دیگه از کادوهایی که همه زحمت میکشن و برات میارن یا وقتایی که میریم خونه هاشون بهت میدن همیشه کادو و تزئین شده و خیلی شیک برای فرشته ی آسمونیمون آرین عزیز....دست همگی از عمه ها و عمو جون تا دایی ها مادرجون و بابامحمود تا بابابزرگ و مامان بزرگ و خاله جون درد نکنه که خیلی هوای گل پسرمو دارن و جدا از آرین همیشه محبتاشون همیشه شامل حالمونه....
6 فروردين 1395

ششمین ماهگرد پسرم

به مناسبت شش ماهگی آرین جونم و به خاطر اینکه نزدیک نوزوز بود یعنی نوزدهم اسفند درست شش روز بعد از ششمین سالگرد ازدواج من و بابایی تصمیم گرفتیم اولین عید و نیم سالگیت رو ماندگار بهت تبریک بگیم متن تبریکم خودم دادم به روزنامه محلی و پرتیتراژ کرمانشاه باختر که نوزدهم چاپ شد اینم عکسش که امیدوارم مبارکت باشه
5 فروردين 1395

واکسن شش ماهگی

روز قبل از اینکه بری واکسن بزنی ناراحت این بودم که همه مامانا با نی نی هاشون میرن برای واکسن و بعد از اینکه بهشون واکسن زدن همون موقع که دردشون میاد و گریه می کنن بغلشون می کنن و بهشون شیر میدن که آروم شن ولی من سر کارم و نمی تونم باهات بیام. البته بارهای قبلم من نبودم ولی اون موقع هوشیاریت کمتر بود ولی الان بیشتر می فهمی... ولی به هر حال طبق معمول زحمت واکسنتو مثل بارهای قبل مادرجون و مامانبزرگ کشیدن منم همه ش از قبل از اینکه بری تا بعد از واکسنت زنگ میزدم و احوالت رو می پرسیدم دایی علی میگفت وقتی برگشتی خونه گریه نمیکردی ولی کاملا عصبانی بودی!! مثل بار قبلی بهت استامینوفن داده بودیم و به خاطر همین خدا رو شکر بازم تب نکردی و ...
25 اسفند 1394

جوجه ی من و این روزهاش..

انگار همین دیروز بود که پسر کوچولوی52سانتی من وارد دنیامون شد و همه ی زندگیمونو با اومدنش خوشرنگ تر از قبل کرد حالا گل پسر71سانتی مامان شیرین تر از قبل شده و با حرکات بامزه ش خوشحالی و نشاط رو به خونه مون میاره                                                دیگه خبری از گریه ها و بداخلاقیات نیست خدا رو شکر دو ماهی میشه که دلدردهات تموم شده و تو مثل یه آقا پسر گل و مودب اصلا اذیت نداری نه الکی اذیت میکنی نه بیخودی گریه و بهونه گیری میکنی نه حتی شبا از خواب بیدار میشی از حدود ساعت11میخوابی اگه گرسنه ت بشه مثل یه پسر خوب بی...
13 اسفند 1394